تبليغاتX
سلامی دوباره - ماهواره ها آمده اند!!!!

نمی دانم مقاله " انفجار اطلاعات" از شهید سید مرتضی آوینی را خوانده اید یا نه:

"«ماهواره دارد می آید.» طنین این خبر تا آنجا هراسناک است که بسیاری، از هم‌اکنون فاتحه‌ی همه چیز را خوانده‌اند: هویت ملی، اخلاق، زبان فارسی...

ماهواره مظهر آن پیوستگی جهانی است که تمدن جدید انتظار می‌برده است. آمریکا نیز مظهر آن اراده‌ی جمعی است که همراه با بشر جدید پیدا شده و در جست‌و‌جوی قدرت و استیلا، توسعه و اطلاق یافته است. «استیلا» و «ولایت» هم‌ریشه هستند و اگر بعضی از محققانْ استیلای غرب را بر عالمْ «ولایت طاغوت» خوانده‌اند، تعبیری را می‌جسته‌اند که بتواند مفاهیم جدید را در حوزه‌ی معرفت دینی معنا کند؛ و چه تعبیر درستی یافته‌اند.’

اینها قسمتهایی از نوشته " سید مرتضی" در اوایل دهه 70 بود و اینک که برگهای تقویم ما را به روزهای واپسین سالهای دهه 80 نزدیک می کند، باید بگوییم که " ماهواره ها آمده اند!!!"

دهه های 60 و 70 سپری شد و دهه 80 از راه رسید و نسل سوم و چهارم انقلاب سالهای بلوغ فکری و سیاسی خویش را اغاز کرد و چه نسل بیچاره ای !!! نسلی که نه قهرمانان دهه های  50 و.60 را دیده بود و نه اینک در برابر این مظهر ولایت غرب برای خویش مامنی می یافت و بی انکه به او بیاموزند می بایست که " خانه خویش را بر دامنه کوههای آتشفشان بنا کند"

و نسل من سرگردان از این بی پناهی این سو آن سو می دوید تا شاید پدرانمان از نسل اول و دوم در ماوایی پناهمان دند و بیاموزندمان آنچه خویشتن آموخته اند... اما گویی نسل من بی لیاقت تر از آن بود که آغوش گرم پدر را پذیرا باشد و نفرین شده؛ می بایست در بیابان چه کنم ها اسیر گردد و این تازه اول ماجرا بود....

که گاه بعضی از همین نسل اول و دومی ها، به جای آنکه پناهمان دهند هر روز برچسبی تازه بر ما آویختند: بی هویت، بی فرهنگ، خود باخته و حتی گاه کافر و فاسد!!!!

راستش را بخواهید من هم کم کم داشت باورم می شد که نسل من، نسل فراموش شده، نسل غفلت زده و نسلی بیگانه با سنتها و فرهنگ خویش است و من  باید آرام آرام راهی می یافتم که خود را با این واقعیتها!!! منطبق سازم.

اما" انفجار حسینه سید الشهدای شیراز" چیزهای دیگری به من نشان داد... همه از زخمها و دردهای این قصه گفتند، از جسدهای سوخته و تکه تکه شده، اما من در ورای همه اینها،چیزهای دیگری هم دیدم. در کنار مادری که از داغ جوان از دست رفته خویش می نالید، کمی آن سو تر نوجوانی دیدم که او هم می گریست، اما نه از داغ عزیزی از دست رفته یا زخمی که بر جسم نشسته که می گریست از فرصتی که از دست داده و از شهادتی که او را به پیش خویش نپذیرفته...

ساعت 1 بامداد شب حادثه راهی پایگاه انتقال خون شیراز واقع در خیابان قصر دشت، تقاطع خیابان ولی عصر (عج) رساندم، با این خیال واهی که همه این گریه ها ، همه ظاهر است و هنگام یاری کسی در میان نیست. اما باورم نمی شده آنچه آنجا دیدم!!! آنگاه که بسیاری از دینداران و دین پناهان در بسر خواب بودند، خیلی عظیم از جوانان بی هویت!!! نسل سوم و نوحوانان خود باخته!!! نسل چهارم  آنجا گرد آمده بودند. شاید خیلی از آنها حتی نمی دانستد که حسینیه سید الشهدا کجای شیراز است. اما آمده بودند، چون می اندیشیدند باید بیایند...

اینها فرزندانی از نسل من بودند... اما " انفجار اطلاعات" سکه ای دو رویه است. در لابلای اخبار عالم تنازعات و غوغاهای سیاسی، خبرهای دیگری هم بر صفحه ها حک شده:  سرداری از قهرمانان جبهه و جنگ به جرم فساد اخلاقی بازداشت می شود.... سرداری دیگری متهم به رهبری مافیای اقتصادی می گردد...آن دیگری پرونده زمین خواریش مطرح است... نماینده اصولگرای!!!! مجلس به جرم رابطه نامشروع دستگیر شده... در باره زعمای دین، "خبرهای مگو"به گوش می رسد.

هرچند باید منتظر ماند تا زمان غوغاهای سیاسی را فرو نشاند و حقیقت چهره ای از خویش نمایان سازد.

آری! ماهواره ها آمده اند اما گویی اواج آنها و " ولایت طاغوت" پیش از نسل من، استونهایی از نسل اول و دوم را با خود برده است و تلختر آنکه هنوز زهر مصلحت اندیشی در کام است...

اما ای برادر و ای خواهرم که این نوشته را می خوانی، فراموش مکن که آنان که امروز به چشم طعنه شان می نگریم، دیروز خود قهرمانان مبارزه برای عدالت خواهی بوده اند ... چه کسی می داند فردا من و تو چه شویم؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 0:25 |