روزی که فکر ایجاد این تار نما در ذهنم جوانه زد، با خود تصور داشتم که این اتاقک کوچک از این دنیای خیالی برایم همچون پنجره ای باشد که گاه و بیگاه برای فرار از قیل و قال روزمرگی سری از آن بیرون کنم و به امید وزیدن نسیمی از عالم آرمانهای فراموش شده ، سخنی سر دهم. اما گویی حب دنیا در قلب امثال من چونان خانه کرده،که همین اندک مجال رهایی از این قیل و قال عالم ماده را تاب نمی آورد.
راستش بخواهید اکنون که بعد از این غیبت طولانی می نویسم ، همچون کودکی خطاکار به دنبال بهانه ای هستم که با توسل به آن این غفلت مدید را در هاله ای از توجیهات بپوشانم، تراکم کار ، گرفتاری و هزار بهانه بی ربط و با ربط دیگر هر روزمان با توسل به الفاظ آشنا به شب می رسد تا فردا روزی دیگر راهی دوباره برای فرار از مسئولیتهایمان و از باید هایمان بیابیم... تازه این اول قصه است... بعد از بافیدن دنیایی از این توجیهات باید کسی را پیدا کرد تا گناه بی مسئولیتی خویش را بر گردن او بیندازیم ، از زمین و زمان گرفته تا دولت و حکومت و هزار بدبخت بی ربط و باربط دیگر... و خدا نگه دارد این هوش و استعداد ایرانی را برای توجیه کردن و مقصر ساختن...
بگذریم.... چهلمین روز انفجار در کانون رهپویان وصال شیراز هم گذشت و قافله شهدا به ۱۴ نفر رسید. گویی این قافله را نشانی باید می بود از انتساب به کاروان اهل بیت تا باور کنیم که اینان که مظلومانه پرپر شدند، شهیدند نه جان باخته...
و امشب شب ۱۴ خرداد است... شاید برای نسل من که سال های آغازین عمر خویش را در هاله ای از تصورات کودکانه در ذهن خویش دارد نشانی کم رنگ از صاحب این روز باقی مانده است... روح الله الموسوی الخمینی
نسل من و فرزندان دهه های ۷۰ و ۸۰ که حتی این هاله های کم رنگ نیز در ذهنشان نقش نبسته، از او بسیار شنیده ایم و هر بار با هر شنیده ای، به مقتضای ایام، خنده ای ، تمسخری و یا متلکی نثار صاحب این نام کرده باشیم.
اما به راستی نباید به سیمای این مرد ورای همه بازی های سیاسی و مادی نگاهی دوباره کرد؟
روح الله خمینی که بود؟ یک رهبر سیاسی؟ بنیانگذار یک نظام دینی؟ یک مرجع مذهبی و یا چیزی دیگر؟
او همه اینها بود و شاید برای مظلومیت او همین بس که همین عنوانها حجابی شدند بر دیده ناظران تا او را آنگونه که بود نبینند و نشناسند... او معصوم نبود که بری از خطا باشد. او قدیس نبود تا بر منبری از قداست بنشیند و هاله ای از نور در برش گیرد. او طلبه ای ساده از میان همین ملت بود. همچون دیگر طلبه ها، سیوطی خواند و کفایه و اصول و هم پنهان از دیده تنگ نظران حوزه،دل به صدرالمتالهین و ملای سبزواری داشت و محی الدین عربی...
فقیه بود اما نه فقیهی که فقاهش منحصر در مطهرات گردد و شکیات. عارف بود اما نه عارفی که چشم بر دنیا ببندد و به امید عطای آخرت،دنیا را به اهلش وانهد. فیلسوف بود اما نه فیلسوفی که حجاب عقلش او را در وجود و عرضی رها کند و جز قیل و قالی برای او ثمری نیاورد. و اما عجیبتر از همه سیاستمدار بود اما نه از بازیگرانی که دین به دنیا بفروشندو همچون بازیچه ای ابزار اربان قدرت و ثروت باشد...
زمانی که خود را شناخت که ایران در اشوب جنگ جهانی اول فرو رفته بود و عطای این بازی زورمندان عالم برای این ملت شوربخت، قتل عام بیش از یک سوم جمعیت مردم این سرزمین و قحطی و گرسنگی و آشوب و نا امنی بود که پدرش را به یادگار از این دوران در خاک نهاده بودند...
تمدن و امنیت رضا خانی که با هلهله و تهیت روشنفکران مشروطه خواه ایرانی در خاک ایران بساط افکند نیز ، ثمری جز افزودن بر زخمهای این ملت باقی ننهاد... قانون مشروطه ایران که حاصل خون فرزندان مجاهد این خاک و افاده های چپ و راست روشنفکران ایرانی تازه از فرنگ برگشته بود، همه به گوشه چشم همایونی بر باد فنا شد و آزادی معهود بریتانیای کبیر سراب ملت ایران گردید. و آنگاه که چوب حراج بر همین اینها زده شد ، نوبت پایین کشیدن چادر از سر زن مسلمان ایرانی و عمامه از سر ملای حجره نشین فرا رسید و...
شهریور ۲۰ آمد و تاریخ مصرف رضا خانی به سر آمد و ارباب را بازیچه ای دیگر لازم بود... کودکی چون محمد رضا پهلوی که با عنایت و یاری فروغی توانست در میان مدعیان نوکری به خوبی توانست اعتماد ارباب را به خویش جلب کند. نهضت ملی شدن صنعت نفت و قهرمان شدن مصدق السلطنه، همان شازده قاجاری که دیروز سرکوبگر قیام آزادی خواهان جنوب ایران در برابر ارباب انگلیسی بود و امروز قهرمان آزادی خواهی و مبارزه با انگلیس!!!!
۲۸ مرداد ۳۲ و کودتایی و بهانه ای برای سرکوب بیشتر و حراج هستی و غیرت و ناموس ایرانی...
و خمینی از میان حجره همان حوزه هایی که روشنفکران تمدن ساز پهلوی به هیچش می انگاشتند به پا خواست.
او نشان داد که ما می توانیم، می توانیم و می توانیم... باید به خود بازگشت. به خود و آنگاه خود را شناختیم و دانستیم که می توانیم حرکت کنیم
سیاستش همان تجلی عرفاش بود که" لا موثر فی الوجود الا الله" باید برای خدا قیام کرد و تنها برای او حرکت نمود. دین او پیوند خورده با دنیا بود و مسیر سلوک الی الله در عرفان او سلوک در میان خلق الله و دمی غافل نشدن از خدا بود... از نظر او اسلام همه اش سیاست بود و این اسلام بود که از دیدگاه او زورمندان عالم را خاک مذلت خواهد نشاند...
آری باید حرکت کرد حتی در منتها درجه نا امیدی. باید به خواست و قیام کرد و مرتبه اول قیام ، قیام علیه نفس است که در جهاد اکبرش به زیبایی بیانش کرد...
نسلی از این ملت را مفتون خود کرد در حالی که خود را خدمتگذار آنان می دانست...
شاید این مقدار گفتن از او کم باشد و شاید بسیار ،خدا کند جدا از همه تعلقات اجتماعی و سیاسی و....اندکی بیندیشیم
