دیروز 11 مرداد سالروز بردار شدن شیخ فضل الله نوری بود. مردی که هنوز پس از
شیخی که بر دار شد....
یک قرن، دشمنانش همچنان به سختی می کوبند و هوادارانش او را چون نمادی پاس می دارند. به راستی رمز ماندگاری شیخ در چیست؟
شیخ فضل الله که به تعبیر کسانی همچون کسروی و آدمیت، "مجتهد طراز اول پایتخت"و"مردی زیرک و باهوش"بود، و کسی چون یپرم خان ارمنی ، قاتل او سخنان او را " همچون وحی منزل برای مردم طهران" می دانست، پیش از آنکه به در چهره ملایی عبا به دوش و مجتهدی طراز اول، در تاریخ یکصد ساله ایران ثبت گردد، به عنوان نمادی از یک اندیشه خودنمایی می کند. اندیشه ای که اسلام را به عنوان یک ایدئولوژی می شناسد که قابلیت آن دارد که تا قوانینی که بشر برای سعادت دنیوی و اخروی خویش بدان نیازمند است را تقنین کند.
ناظم الاسلام کرمانی نگارنده کتاب تاریخ بیداری ایرانیان که خود از بزرگترین دشمنان شیخ است می نویسد:
«نگارنده روزی که مشار الیهه (شیخ فضل الله) در خانه آقای طباطبایی بود، در مجلس در ضمن مذاکره گفت ملای سیصد سال قبل به کار امروز نمی خورد. شیخ در جواب گفت: خیلی دور رفتی بلکه ملای سی سال قبل به درد امروز نمی خورد. ملای امروز باید عالم به مقتضیات وقت باشد، باید مناسبات دول را نیز بداند.»
تلاش شیخ برای تحقق این معنا تا بدانجا پیش رفت که صبر و تن دادن به استبداد محمد علی شاهی را بر حاکمیت مشروطه ای که به تعبیر شیخ " از پلو سفارت انگلیس" برای ملت ایران به ارمغان آمد، ترجیح میداد.
آنگاه که تلاش شیخ برای گنجاندن بندی در متمم قانون اساسی که التزام نظارت پنج فقیه بر اسلامی بودن احکام مصوب مجلس مشروطه را خواستار بود، به بازی روشنفکران مشروطه ساز رها شد و اندیشه سوزی دین ، سرمشق اندیشه سازان مشروطه گردید، شیخ علم مخالفت با مشروطه ، آن گرانمایه فرزندی که خود پرورده بود را به پا کرد...
شیخ که در اعتراض بر آنچه که بر مشروطه رفت در حرم حضرت عبدالعظیم متحصن گردیده بود در جمع متحصنین چنین فریاد بر می آرد:
"بارها این را گفته ام و باز به شما می گویم که من در موضوع مشروطیت و محدود بودن سلطنت هیچ حرفی ندارم و هیچ کس نمی تواند این موضوع را انکار کند، بلکه برای اصلاح امور مملکت و محدودیت سلطنت و تعیین حقوق و وظایف دولت قانون و دستور العمل لازم است. اما می خواهم بدانم در مملکت اسلامی که دارای مجلس شورای ملی است، قوانین آن مجلس باید مطابق قوانین اسلام و قرآن باشد یا مخالف قرآن و کتاب آسمانی؟! وی در ادامه قرآن کوچک خود را از جیب بیرون آورد و قسم یاد کرد که من مخالف اساس مشروطیت و مجلس نیستم بلکه اول کسی که طالب این اساس بود من بودم و فعلا هم مخالفتی ندارم اما مشروطه به همان شرایطی که گفتم که باید قانون اساسی و قوانین داخلی مملکت مطابق با شرع باشد."
و آنگاه که برخی از علمای نجف نشسته او را به همراهی با مشروطه فرا می خوانند چنین می نگارد:
" از آن جمله در منشور سلطانى كه نوشته بود مجلس شوراى ملى اسلامى داديم، لفظ اسلامى گم شد و رفت كه رفت. اين فقره سند صحيح دارد و عندالحاجۀ مذكور و مشهود مىشود. و ديگر در موقع اِصدار دستخط مشروعيت از اعليحضرت اقدس شاهنشاه عصر دام ظلۀ المُدود، در مجلس در حضور هزار نفس بلكه بيشتر صريحاً گفتند كه ما مشروعه نمىخواهيم. و ديگر به رأىالعين همه ديديم و مىبينيم كه از بدو افتتاح اين مجلس جماعت لاقيدِ لاابالىِ لامذهب از كسانى كه سابقاً معروف به بابىبودن بودهاند و كسانى كه منكر شريعت و معتقد به طبيعت هستند همه در حركت آمده و به چرخ افتادهاند."
" چون ما و شماها همگى در طهران هستيم فقط طهران را از شما مىپرسيم: آيا از وقتى كه اسم آزادى در اين شهر شايع شده است سستى عقايد اهالى و درجه هرزگيها و بىباكىها از كجا به كجا رسيده است؟ هيچوقت شنيده بوديد كه يهودى با بچه مسلمان لواط كرده باشد؟ از گذر لوطى صالح بپرسيد. و هيچوقت ديده بودند كه يهودى علىالرئوسِ دختر مسلمان را كشيده باشد؟ ... و هيچ شنيده بوديد در اين يك هزار و سيصد و چند سالى كه از عمر اسلام ايداللَّهانصاره گذشته است صورت يكى از مجدِدّين دين را كه در عداد كلينى و عَلَمالهدى و محقق و شهيدين شمرده شود به شكل حيوانى باركش كشيده و تشهير كرده باشند؟...اينهاست نوبر امر به معروفات و نهى از منكراتى كه فرقه ضالّه مضلّه از بهارستان حريّت و شورويّت براى ما فرستادهاند و وعده دادهاند كه مِنبعد هر دم از اين باغ برى برسانند تا رفتهرفته آزادىِ عهد قباد و مساوات مذهب مزدك را رواج بدهند و هر كس منكر و مزاحم بشود و به جلوگيرى قيام و اهتمام بكند او را به مغلطه حبِّ استبداد و تهمتِ تخريبِ مجلس و اِسنادِ گرفتنِ وجوهات توسطِ حكومت قاينات و امثال ذلك استخفاف بدهند، و روزنامهچىهاى وقيحالوجهِ بَذىّاللّسان خود را بر او تهريش بكنند و يك مشت خس و خاشاك و معدودى بىپدرهاى ناپاك را ملت غيور ناميده او را به هجوم آنها تهديد بنمايند. و اگر بخواهد مسلمانها را بيدار كرده دزدهاى دين و دغلهاى دنيا را به ايشان نشان بدهد، از خوفْ چادر بخوابانند و منبر بسوزانند و هلهله بكشند و مغلطه بيندازند، غافل از آنكه هيچ حيله و به هيچ وسيله حق زاهق نخواهد شد و باطل فايق نخواهد آمد. الاسلام يعلو و لايعلى عليه"
شبنامه ها و هجمه ها علیه شیخ شدت می گیرد. یکی این مجتهد طراز اول پایتخت را بی سواد می خواند، دیگری اورا که تا دیروز که به تعبیر ادوارد براون " از لحاظ علم و آراستگی به کمال معروف و فقیه جامع و کامل... مجتهد سرشناس و عالمی متبحر... و از لحاظ اجتهاد برتر از دیگران" به قوادیش متهم می کند و ...
از دیگر سو تیر محبت مشروطه خواهان از طبانچه " کریم دواتگر" در تاریخ 16 ذیحجه 1336ق بر پای شیخ می نشیند و او را خانه نشین می کند...
آتش استبداد محمد علی شاهی شعله ور می شود و مجلس به حکم استخاره شاه ، به توپ بسته می شود و شیخ امیدی برای فلاح در مشروطه انگلیسی نمی یابد، استبداد شاهی که در ظاهر تقید به دیانت و امور شرعیه دارد را به دیده امید می نگرد که امیدی در آن بتوان یافت.
اما عمر دوران محمد علی شاهی را دوامی نیست که مجاهدان تبریزی و گیلانی و بختیاری بساط این بازی را در هم می پیچیند . اما افسوس که رهبران این مجاهدان خود از اولین قربانیان این همت خویشند که ستار خانها به ضرب تیر غیب مشروطه خواهان زمین گیر شده و باقر خانها خانه نشین می شوند... و میراثخوار مشروطه کیست؟؟؟ سردار اسعد بختیاری و سپهدار تنکانبی و یپرم خان ارمنی و... فئودالهایی که خود تا دیروز عامل استبداد بودند و امروز حامی مشروطه!!!!
و گویی از عمال مظالم استبداد تنها شیخ مستحق مجازات است... سعد الدوله برای شیخ در سفارت انگلیس مامنی تدارک دیده اما شیخ پاسخی جز " لا حول ولا قوه الا بالله "ندارد و آنگاه از سفارت هلند پرچمی برای نصب بر سر در خانه به تحفه می آورند شیخ از پناه در زیر بیرق اجنبی در سر باز می زند.
مشروطه خواهان به خانه اش می ریزند. با اهانت بسیار به بهارستانش می برند و در دادگاهی با حضور شش تن از سران مشروطه خوانی محاکمه اش می کنند... و قاضی این دادگاه یک " ملای زنجانی" است: شیخ ابراهیم زنجانی طلبه مکتب میرزا ملکم خان!!!
" مدیر نظام نوابی" از ماموران شهربانی و مراقبین شیخ صحنه این دادگاه را اینگونه ترسیم می کند:
" اعضای دادگاه شش نفر بودند که مقابل آقا روی نیمکت نشستند. شیخ ابراهیم زنجانی به عنوان دادستان دادگاه از آقا سئوال می کرد. او در موقع محاکمه به آقا حمله و بی احترامی می کرد و یک بار نیز گفت: شیخ! من از تو عالم ترم. از مخارج تحصن سوال شد و آقا برایشان توضیح داد و گفت دیگر پول نداشتیم و گرنه ادامه می دادیم. در بین محاکمه آقا اجازه نماز خواندن خواست و آنها هم اجازه دادند. آقا عبایش را همان نزدیکی روی کف تالار پهن کرد و نماز ظهرش را خواند اما اجازه ندادند که نماز عصرش را هم بخواند. دوباره از تحصن سوال کردند. در بین محاکمه یپرم خان از در پایین آهسته وارد تالار شد و پشت سر آقا روی صندلی نشست. آقا متوجه او نشد. ولی چند دقیقه ای که گذشت حادثه ای پیش آمد که وضع تالار تغییر کرد. من در این وقت از آقا قدرت و شجاعتی دیدم که در تمام عمر ندیده بودم و آن وقتی بود که آقا از افراد محاکمه کنند پرسید: «یپرم» کدامیک از شما هستید؟ همه به احترام یپرم از سر جایشان بلند شدند و یکی از آنها با احترام «یپرم» را که پشت سر آقا نشسته بود نشان داد و گفت یپرم خان ایشان هستند! آقا همان طور که روی صندلی نشسته بود و دو دستش را روی عصا تکیه داده بود به طرف چپ نصفه دوری زد و سرش را برگرداند و با حالت خشم و تندی گفت: یپرم تویی؟ یپرم گفت بله و بلافاصله گفت: شیخ فضل الله تویی؟ آقا جواب داد بله منم! یپرم گفت: تو بودی که مشروطه را حرام کردی؟ آقا جواب داد بله من بودم و تا ابد الدهر هم حرام خواهد بود. موسسان این مشروطه همه بی دین هستند و مردم را فریب داده اند. پس از آن رویش را برگرداند. در آن موقع که این کلمات با هیبت مخصوصی از دهان آقا بیرون می آمد نفس از در و دیوار بیرون نمی آمد و همه ساکت و سراپا گوش بودند. تماشاچیان حاضر در تالار وحشت کرده بودند. من می لرزیدم و با خود می گفتم این چه کار خطرناکی است که آقا در این موقع انجام می دهد! یپرم رئیس شهربانی و فرمانده نیروی انتظامی است."
و 13 رجب سال 1327 قمری مصادف با 11 مرداد شیخ بردار شد... آنگاه که عمامه از سرش می کشیدند خطاب به آنان که هلهله کنان او را می نگریستند گفت: امروز عمامه از سر من می کشند و فردا چادر از سر زنهایتان"
و بدین نیز کفایت نکردند... جسد را به لگد و چوب بستند و آنگاه که خونابه بدن را فرا گرفت ، یپرم خان ارمنی ، این پاسدار ناموس مشروطه! بر جسد شیخ ادرار کرد که شاید مشروطه ایران میوه ازادی بر کام ملتش بار آورد!!!
اما علمای نجف نشین و پایتخت گردان!!!! عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی به دست مشروطه خواهان ترور شدند، آخوند خراسانی مسموم شد، علامه نایینی که با " تنزیه الامه " به یاری مشروطه طلبان آمده بود خانه نشین شد و آگاه که استبداد رضا خانی میثدار مشروطه گشت، دعاگوی جقه مبارک سلطانی شد!!! ملا کاظم یزدی که از مدافعان شیخ بود، دیگر هیچ ایرانی به پیش خویش نپذیرفت ...
و اما مشروطه ایران که با همت منور الفکران از بلای متحجران چون شیخ فضل الله نوری نجات یافته بود، به دست مبارکشان تقدیم قدوم رضا خانی شد...
فاعتبروا یا اولی الابصار
