مدتها بود که نمی دانستم چرا باید بنویسم؟ بنویسم که بخوانند و بگذرند و دیگر هیچ.... یا شاید هم اصلا نخوانند... شاید هم بخوانند و چهار تا متلک و فحش هم پشتش....
خوب پس چرا بنویسم؟ و آن هم کجا؟ در یک دنیای مجازی! که خدا می داند آخر و عاقبش به کجا می رسد! شاید خودم هم باور شده بود که برای ماندن در این شهر هزار رنگ باید به رنگ روزگار درآمد، باید هزاران شعار قشنگ و زشت دیروز را بوسید و گذاشت لب تاقچه، تا در این عالم تنازع برای بقا، لقمه نانی دهندت برای ماندن...
آری داشت باورم می شد که همه آنچه پیش از این خوانده و گفته بودم همه چون قصه بود و حال باید به رنگ زمان درآیم. وقتی که فهمیدم با این همه ایسم و ایست و کلمه های قلمه سلمبه، نیم کیلو سبزی هم نمی دهند، دیگر مطمئن شدم که باید لباس روزمرگی را به تن کنم.
آری داشت باورم می شد که تاریخ، قصه گذشتگان است و ما را راهی دیگر! راهی در مسیر عصر پایان تاریخ!
داشت باورم می شد که کلماتی چون ایمان، ایثار، اخلاص، جهاد و شهادت ، همه واژگان زیبا در دفتر تاریخند که ما اسیران در این تمدن مدرن را به آنها راهی نیست.
آری شهادت! و چه کلمه زیبایی. داشت باورم می شد که شهادت تحفه ای بود که عصر ما را از آن بهره ای نیست. مگر ممکن است؟؟؟؟ عصر ما و شهادت!!!!
عصر ما عصر اسارت انسان است نه آزادی! عصر ماهواره ها، عصر کامپیوتر، عصر اینترنت، عصر فضا، عصری که در آن نفس حاکم بر جسم و جان انسان شده! عصری که هر روزش رنگین تر از روز پیش است.
و مگر می شود که شهادت را در این عصری راهی باشد. آن هم در شهر هزار رنگی چون شیراز؟؟؟
آری داشت باورم می شد...
اما شنبه ۲۴ فروردین سال ۱۳۸۷ همه چیز رنگ دیگر یافت... شیراز- بلوار پاسداران- خیابان شهید آقایی- حسینیه سید الشهدا(ع) ساعت ۲۱ و ۱۵ دقیقه...
آری درست در زمانی که شیراز را خواب غفلت عصر مدرن در خود فرو برده... عفیف آباد، ملاصدرا ، معالی آباد، ستاره فارس و صدهای جای دیگر از این شهر هزار رنگ جولانگاه نفس عصر مدرن بود ، چه کسی باورش می شد که صدها جوان دلسوخته به عشق مولایشان حسین(ع) در گوشه ای گرد هم آیند و فریاد زنند :"یا لیتنا کنا معک"و اینگونه حسین(ع) پاسخشان دهد؟
در باغ شهادت باز شد و پاکان امت حسین را به آن راه دادند... و من ماندم و حیرت و این سوال که مگر می شود؟؟؟؟؟
تا اینکه دیروز که یاران دبستانیم را در خاک خوابانیدند، من هم کم کم باورم شد که آری می شود!
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون او به مقصدها رسید و ما هنوز آواره ایم
شاید باید می ر فتند تا بر ما اسیران این عصر هزار رنگ اثبات کنند که مرد راه می خواهد وگرنه : " در باغ شهادت باز، باز است"
در آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی، کاتش در آن توان زد
پس آری باید بنویسم !!!!که بشکنند قلمهایی که ننویسند بر این امت چه گذشت..
در کوی نیکنامان ما ر ا گذر ندادند گر خود نمی پسندی تغییر ده قضا را
