تبليغاتX
سلامی دوباره

آقای موسوی یادتان هست؟؟؟؟

سلام آقای موسوی نخست وزیر امام!!!

    فکر می کنم این همان عنوانی بود که در آغازین روزهای کاندیداتوری خود برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به یاری آن به میدان آمدید.... نخست وزیر امام!!!

    درباره شما تا امروز زیاد گفته اند و زیاد نوشته اند... اینکه چرا در سالهای پر هیاهوی قبل از انقلاب از موسوی آزادی خواه امروز رد و نشانی در میان مبارزان نیست؟ اینکه چگونه شما را بر رئیس جمهور وقت تحمیل کردند... اینکه چرا در حساسترین شرایط انقلاب و جنگ استعفا دادید و اینکه این عمل شما بر روند مذاکرات آتش بس چه تاثیراتی داشت؟؟؟ اینکه چگونه با نامه ای جام زهر را به دستان روح الله (ره) دادید... و اینکه چگونه پس از 20 سال سکوت ناگهان برای اینده انقلاب و ایران احساس خطر کردید و این بار به میدان آمدید؟؟ راستش را بخواهید همه این سوالها در ذهن من بود، اما عنوان "نخست وزیری امام" چنان پر طمطراق بود که به من که جوانی نا پخته هستم جرات آن را نداد قبل از حادثه 22 خرداد 88 اینها را بپرسم.

    اما امروز بیش یک هفته از آن تاریخ می گذرد و سوالهای دیگری همچنان در ذهنم جوانه می زندو چه کنم که دیگر این عنوانهای پر آب و تاب هم سببی برای سکوتم نمی گردد.

    اگر لانه کردن آنانکه روزی از سپردن اندیشه های روح الله(ره) به موزه تاریخ سخن می گفتند، در ستاد شما را به حساب تمسامح اندیشی شما و حلمتان بگذارم، اگر هجمه های بی امان شما و ستادتان به رئیس جمهور وقت کشور را به حساب بی کفایتی!!! احمدی نژاد بگذارم ، اگر به بازی گرفتن نمادهای مذهبی و شال سبز را به حساب سیادتتان و ارداتتان به خاندان اهل بیت(ع) بدانم، اگر به پا کردن جشن پیروزی قبل از اعلام نتایج را حاصل از گمانتان بر محبویت خویش بنگارم، و اگر فریادتان در روز پس از انتخابات را ناشی از جفایی که گمان می بردید در حقتان رفته  توجیه کنم، بگویید در برابر رفتار و گفتار امروزتان چگونه باید خویش را توجیه کنم؟؟؟

    آیا باید باور کنم که موسوی از ولایت تنها رنگ سبز را به میراث برده و نه اطاعت از ولی را؟

    راستی مگر این شما نبودید که می گفتید " همیشه اصل را در حفظ نظام می دانم"  مگر این شما نبودید که می گفتید " رهبری محور وحدت ماست"؟؟  مگر این شما نبودید که از قانوگرایی می گفتید و احترام به قانون؟؟؟ آیا باید آن موسوی را که بزرگترین گناه رقیب را دورغگویی می دانست دروغگو بخوانم؟؟؟؟

    آیا بر کرور کرور اسلحه ای که به نام حمایت از موسوی وارد ایران شده چشم غفلت ببندم؟؟

    آیا از همنوایی موسوی با باقیماندگان پهلوی و کومله و توده و مجاهدین سخن نگویم؟؟؟
    آیا از کنار خونهای ریخته شده ، مسجدهای سوخته شده ، مالباخته های بر خاک سیاه نشسته و... به راحتی بگذرم؟ آیا گمان می برید با انداختن اینها بر گردن حاکمیت خود را همچنان در لباس ناجی خلق پنهان می کنید؟؟؟

    آیا فراموش کنم که شعار این " نخست وزیر امام" قانون گرایی بود؟؟؟

       شاید بهتر باشد من هم مثل شما خود را گول بزنم .... اما راستی اقای موسوی یادتان هست؟؟؟ می خواهم از کسی بگویم که هنوز عنوان آن را یدک می کشید ای " نخست وزیر امام"!!!!

     

" ما امروز مواجه هستيم با مشكلاتى كه از خارج براى ما تهيه مى‏كنند و صادر مى‏كنند و در داخل هم بعضى عناصر وابسته به خارج، تهيه مى‏كنند و ما را در مشكلات مى‏گذارند.. قانون براى نفع ملت است، براى نفع جامعه است، براى نفع بعضى اشخاص و بعضى گروهها نيستد .. اگر يك جايى عمل به قانون شد و يك گروهى در خيابانها بر ضد اين عمل بخواهند عرض اندام كنند، اين همان معناى ديكتاتورى است كه مكرر گفته‏ام كه قدم بقدم پيش مى‏رود، اين همان ديكتاتورى است كه به هيتلر مبدل مى‏شود انسان. اين همان ديكتاتورى است كه به استالين انسان را مبدل مى‏كند. اگر قانون در يك كشورى عمل نشود، كسانى كه مى‏خواهند قانون را بشكنند اينها ديكتاتورانى هستند كه به صورت اسلامى پيش آمده‏اند يا به صورت آزادى و امثال اين حرفها. ...

    ديكتاتورى همان است كه نه به مجلس سر فرود مى‏آورد، نه به قوانين مجلس و نه به شوراى نگهبان و نه به تأييد شوراى نگهبان و نه به قوه قضائيه و نه به دادستانى و نه به شوراهاى دادستانى و همين‏طور به همه ارگانها. ...  

    بعد از آنكه قانون وظيفه را معين كرد، هركس بخواهد كه برخلاف او عمل بكند، اين يك ديكتاتورى است كه حالا به‏ صورت مظلومانه پيش آمده است و بعد به صورت قاهرانه پيش خواهد آمد و بعد اين كشور را به تباهى خواهد كشيد. ...

    اينكه من هميشه نصيحت مى‏كنم به آقايان .. اين نه از باب اين است كه در ملت ما يك ضعفى پيدا شده. [من] تا آنجايى كه اخلاق اسلامى اقتضا مى‏كند كه همه اينها را به آرامش دعوت كنم، همه گروهها و گروهكها را به آرامش دعوت كنم، همه افراد را به آرامش دعوت كنم، عمل خواهم كرد، نصيحت خواهم كرد، نصيحت برادرانه خواهم كرد، نصيحت خاضعانه خواهم كرد، لكن اين را بايد همه بدانند كه آن روزى كه من احساس خطر براى جمهورى اسلامى بكنم، آن روزى كه من احساس خطر براى اسلام بكنم، آن روز اين‏طور نيست كه باز من بنشينم نصيحت كنم؛ دست همه را قطع خواهم كرد.

    و امروز اعلام مى‏كنم به اينهايى كه در اطراف مى‏روند و صحبت مى‏كنند- و از قرارى كه به من اطلاع دادند، اين گروهكهاى فاسد هم فرصت را به دست آوردند و مى‏خواهند راهپيمايى كنند- قواى نظامى و انتظامى و پاسدارها بايد به‏طور جد از سخنرانيهايى كه اين‏طور هستند، جلوگيرى كنند و سخنرانهايى كه اين‏طور هستند، دستگير كنند...

    گوشهاى خودتان را باز كنيد، من همان طورى كه با شاه عمل كردم و هم ملت ما همان طورى كه با محمد رضا عمل كرد، با اشخاصى كه بخواهند فساد ايجاد كنند، با اشخاصى كه زايد بر صحبت، بخواهند تشنج ايجاد كنند، با اشخاصى كه مى‏خواهند صف آرايى بكنند در مقابل دادستانى، در مقابل مجلس، در مقابل ارگانهاى ديگر، من همان خواهم كرد كه با محمدرضا [كردم‏]، امروز وسايل در دست است، و شماها منزوى خواهيد شد ..

    باز من نصيحت مى‏كنم شماها را كه تا دير نشده است به جاى خودتان بنشينيد و از تحريكات عناصر فاسد كه در گوشهاى شما مطالبى مى‏خوانند، پرهيز كنيد و آنها را از خودتان برانيد. من اگر كسى با آرامش مخالفت كند با او سخت عمل خواهم كرد و اين يك وظيفه شرعى است كه بر عهده همه ما هست و بر عهده من هم هست .. 

بستن بازارْ امروز و راهپيمايى امروز، بستن بازار و راهپيمايى در مقابل رسول اكرم است، در مقابل اسلام است و شما هوشيار باشيد كه مبادا اين گروهكهاى فرصت طلب به بهانه اينكه چه شده و چه شده بخواهند راهپيمايى كنند و بخواهند آشوب كنند. محركين آشوب را، هركس مى‏خواهد باشد، با قلم، با زبان، با هرچه بخواهد باشد، معرفى كنند، من او را خواهم منزوى كرد...

    بستن بازار در هر جا و راه افتادن در كوچه و محله‏ها بدون اينكه از طرف وزارت كشور اجازه داده شده باشد، اين انحراف است و محرّم(حرام) است و قواى انتظامى و نظامى و پاسداران و بسيج و تمام ملت موظف‏اند، شرعاً مكلف‏اند به تكليف الهى كه جلوگيرى از اين مفسده‏ها بكنند ..

    من باز به همه اين آقايانى كه مى‏خواهند نطق كنند و اعلاميه بدهند و نمى‏دانم نامه سرگشاده بفرستند و از اين مزخرفات، به همه اينها اعلام مى‏كنم كه برگرديد به اسلام، برگرديد به قانون، برگرديد به قرآن كريم، بهانه درست نكنيد كه اسباب اين بشود كه شما همه به انزوا كشيده بشويد. من به بسيارى از شما علاقه دارم و ميل دارم كه همه به قانون عمل كنند و همه درجاى خود باشند وچنانچه اينطور نباشد، مسئله‏طور ديگر خواهد شد ..."(1)

    "نمى‏شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط مى‏كنى قانون را قبول ندارى! قانون ترا قبول ندارد. نبايد از مردم پذيرفت، از كسى پذيرفت، كه ما شوراى نگهبان را قبول نداريم. نمى‏توانى قبول نداشته باشى. 

    مردم رأى دادند به اينها، مردم شانزده ميليون تقريباً يا يك قدرى بيشتر رأى دادند به قانون اساسى. مردمى كه به قانون اساسى رأى دادند منتظرند كه قانون اساسى اجرا بشود؛ نه هركس از هر جا صبح بلند مى‏شود بگويد من شوراى نگهبان را قبول ندارم، من قانون اساسى را قبول ندارم، من مجلس را قبول ندارم، من رئيس جمهور را قبول ندارم، من دولت را قبول ندارم. نه! همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد، ولو برخلاف رأى شما باشد. بايد بپذيريد، براى اينكه ميزان اكثريت است؛ و تشخيص شوراى نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست، ميزان است كه همه ما بايد بپذيريم‏. ...

    بعد از اينكه يك چيزى قانونى شد ديگر نق زدن در آن، اگر بخواهد مردم را تحريك بكند، مفسد فى الارض است؛ و بايد با او دادگاهها عمل مفسد فى الارض بكنند. و اگر نه، رأى مى‏دهد آرام. با رأى آرام هيچ كس مخالف نيست‏."(2)

    راستی آقای موسوی!!! یادتان هست؟؟؟؟

1-      صحيفه نور، ج‏14، ص: 414

2-     صحیفه نور، ج14، ص378

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

به نام دوست
خدای منان را شکر گویم که قلم را آیت خویش ساخت و ما را به ان هدایت کرد که" نون و القلم و ما یسطرون..." و از او مسئلت دارم که یاریم دهد تا نیاز نانم و میل به شهرتم و اغراضم، قلمم به هر وادی نکشاند.
 گویی نوشتاری که در این قسمت از تارنمای این حقیر آمد ،  برخی از خوانندگان عزیز را خوش نیامده است. این حقیر قصد ندارم که پاسخ دوستان را یک به یک در اینجا درج کنم تا مبادا نوع بیان من مانع اظهار نظر سایر دوستان شود. به امید حق در نوشتارهای آتی به پاسخ دهی برخی از نظرات مطرح شده از سوی دوستان بر خواهم آمد. در هر حال شاید این عالم مجازی بهانه خوبی باشد برای تحمل همدیگر با هر نظر و سلیقه و شنیدن صبحتهای یکدیگر و برگزیدن احسن آنها که " فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه"
تنها خواهشی که از خوانندگان عزیز دارم آن است که ضمن آنکه این برادر کوچکتان را با نظرات خود راهنمایی می فرمایند در زمان اظهار نظر رعایت ادب و عدم اهانت به دیگران مد نظر واقع شود.
سعی و ابرام نگارنده بر آن است تا کلیه نظرات دوستان در قسمت نظرات درج شود  مگر آنکه نوشته به صورت خصوصی ارسال شده  و یا آنکه اهانتی به کسی روا گردیده باشد. 
 از ذات اقدس الهی توفیق هدایت برای خود و همه دوستان را خواستارم.
و من الله التوفیق

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 0:3 |
 

انا لله و انا الیه راجعون

 

 

    خبر خیلی کوتاه آمد اما چون پتکی بود که بر سرم کوبیده شد... " آیت الله بهجت به ملکوت اعلی پیوست" در یک لحظه تمام خاطرات دوران جوانی و دانشجویی در جلوی چشمم مجسم شد... آنگاه خسته و نومید از همه جا می شدم و به دنبال پناهی برای تسلی بخشیدن به خود، از تهران به سوی قم می رفتم تا شاید با دیدن چهره ای چون او و دل سپردن به نجوای نماز ملکوتیش، راهی بیابم برای رهایی خودم!!!! و چه سخت بود برایم انگاه که از اهل مسجد " فاطمیه(س)" می شنیدم که "آقا" امشب به نماز نمی آید و اینک باید باور کنم که " آقا" دیگر به نماز نمی آید... یاد مبعثی به خیر که به بیتش رفتم . آنگاه که با تفقدی دل این جوان پر شور را اسیر خود کرد....

   آنگاه که شور جوانی مرا به دیار عارفان کشاند و بهانه ای برایم شد تا به یاری دیگر دوستان همایشی با یاد چهره های درخشان عرفان بپا داریم ، کودکانه به محضرش رفتیم و تمنا نمودیم تا اجازه دهد این جسارت کودکانه خویش را به نامش مزین سازیم، با اشارتی ما را به سوی استاد والا تبار خویش آیت الحق سید العرفاء و الواصلین " سید علی آقا قاضی طباطبایی(ره)" رهنمون شد و چه زیبا اشارتی بود که بر ما کودکان گستاخ دری گشود که هر نفحه اش  چون شرابی مستمان کرد.

    اما افسوس.... چه بد شاگردانی بودیم... آنگاه که قید گذر زمان بر جانمان نشست و بازی روزگار در دنیایمان افکند و فراموش کردیم همه آنها را....

   نمی دانم از کجای این قصه پر درد بنالم. از هجرت پیری چون او یا غفلت و دنیازدگی امثال خودم؟؟؟؟ آنقدر در  دنیا گرفتار آمده ایم که حتی فراموش کردیم قصه مرگ را و آنگونه بر این دنیا دل بسته ایم که گویی ما را از آن عبوری نیست!!!

  

    رحمت و مغفرت الهی بر روان آن پیر فرزانه باد  و روح بلند مرتبه اش رهنمای دنیا زدگانی چون من.

آنان  که خاک را به نظر کیمیا کنند                                             آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

 

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:0 |

     ا

جنگ غزه، جنگ فرقان است!!!!

 

گر می خواستم برای آنچه امروز در غزه در حال اتفاق است تعبیری بیابم، شاید تعبیری بجا تر از آنچه "لیونی" وزیر امور خارجه رژیم صهیونیستی به کار برد، نمی توانستم پیدا کنم. جنگ غزه "جنگ رویارویی ارزشهاست"  از یک سو غرب و دنیای آزاد!!!  با تمام عِده و عُده خود به میدان آمده و از دیگر سو شرقی است که برای بقای بودن یا نبودن خویشتن را می آزماید و پر واضح آنکه در این تعبیر غرب و شرق بیانگر  ارزشهاست و نه مکانها، که از نظر من ژاپن شرقی و یا روسیه و کره و حتی چین در میدان بازی غربند.

     این جنگیست برای بقا و اسراییل نماینده ارزشهایی است که انسان عصر اومانیسم با فریاد مرگ خدا در عصر روشنگری داعیه دار  تمدن و آزادی شده و برای این فرعونیت عصر ما چه بلایی بالاتر از  موسایی که عنان تفرعن دنیای جدید در محاق بندگی فرود آورد.

   اما از این تعبیر که بگذرم، جنگ غزه را باید " جنگ فرقان" بنامم،چه  در پس این همه کشتارها و جنایتها حقیقتی لطیف پنهان  شده و آن فرقانیت این نبرد عظماست". نمی بینی که خون فرزندان هابیل چگونه نقاب از روی قابلیان عصر فرو می فکند؟؟؟ و چگونه حقیقت ارزشهای دنیای آزاد و لیبرال دموکرسی معهود پیامبران دنیای روشنفکری، میوه خویش را عیان کرده؟؟؟؟ چگونه خادم الحرمینها!!! که رنگ غیرت عربی و اسلامیشان در برابر مشتی پا برهنه شیعه برافروخته می شود، خائن الحرمینی خویش عیان کرده اند؟؟؟ و چگونه علمای معظم دنیای اسلام و گوشه نشینان الازهر و ام القری به کرشمه قطامه های زمان، زبان در دهان حبس کرده اند!!!!

   اما اینجا !!!!  سروش روشنفکران به خاموشی گراییده و گویی غزه و فلسطین در جغرافیای فکری آنان نمی گنجد تا در آنجا هم از " اخلاق خدایان" دم زنند و از" مدارا و مدیریت"  بگویند؟؟؟  شاید شیرینی طعم جایزه های صلح نوبل آنقدر هست که امثال " عبادی" نخواهند با یادی از غزه آن را به تلخی بکشانند و دم زدن گه و گاهی از دموکراسی و حقوق بشر آنان را کافی است که رزق از ارباب به کف آرند؟؟؟ راستی اصلا روشنفکر ما را با غزه چه کار !!!! مگر در غزه روزنامه ای را بسته اند و یا به دخترکی که روسری خویش را عقب رانده، چپ نگریسته اند؟؟؟؟

    در تهران ام القری هم، سر مردان دنیای بازیهای  سیاسی بر سر لاف ملانصرالدین گرم است  که راستی  این بار قلی  رییس جمهور شود یا تقی!!!  که شاید سخن از غزه مغایر باشد با آیین اصلاح طلبی!!!  راستی آنان که در روز 17 آذر در شیراز فریاد چپگرا بودن سر دادند و با تاسی به آرمان کمونیسم جنبش دانشجویی را به " قیام مسلحانه" فرا خواندند!! کجا هستند؟؟ گویی باد چپگرایی امروز اینان، اینبار هنوز از غرب وزیدن نگرفته است؟؟؟

     اما تلختر  آنکه برخی از گوشه نشینان حجره های قم و نجف که داعیه دار لباس مرجعیت شیعه اند در هیاهوی این " فریاد یا ایها المسلمین"  مشتی پا برهنه مظلوم، مهر سکوت بر لب زده و خود را در قیل و قالی گم کرده اند!!!!

و....

    آری جنگ غزه " جنگ فرقان " است. مگر نیست که علی(ع) فرقان امت است  و صفین " جنگ فرقان" و مهر قبولی آنانکه از آزمون "صفین " برون آمدند در " کربلا" بر کارنامه شان زده شد.

     غزه، همچون صفین است، میدان فرقان؛ اما تا کربلا راهی نیست....

الیس بصبح قریب؟؟؟

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 14:25 |

شیخی که بر دار شد....
دیروز 11 مرداد سالروز بردار شدن شیخ فضل الله نوری بود. مردی که هنوز پس از یک قرن، دشمنانش همچنان به سختی می کوبند و هوادارانش او را چون نمادی پاس می دارند. به راستی رمز ماندگاری شیخ در چیست؟

شیخ فضل الله که به تعبیر کسانی همچون کسروی و آدمیت، "مجتهد طراز اول پایتخت"و"مردی زیرک و باهوش"بود، و کسی چون یپرم خان ارمنی ، قاتل او سخنان او را " همچون وحی منزل برای مردم طهران" می دانست، پیش از آنکه به در چهره ملایی  عبا به دوش و مجتهدی طراز اول، در تاریخ یکصد ساله ایران ثبت گردد، به عنوان نمادی از یک اندیشه خودنمایی می کند. اندیشه ای که اسلام را به عنوان یک ایدئولوژی می شناسد که قابلیت آن دارد که تا قوانینی که بشر برای سعادت دنیوی و اخروی خویش بدان نیازمند است را تقنین کند.

ناظم الاسلام کرمانی نگارنده کتاب تاریخ بیداری ایرانیان که خود از بزرگترین دشمنان شیخ است می نویسد:

 «نگارنده روزی که مشار الیهه (شیخ فضل الله) در خانه آقای طباطبایی بود، در مجلس در ضمن مذاکره گفت ملای سیصد سال قبل به کار امروز نمی خورد. شیخ در جواب گفت: خیلی دور رفتی بلکه ملای سی سال قبل به درد امروز نمی خورد. ملای امروز باید عالم به مقتضیات وقت باشد، باید مناسبات دول را نیز بداند.»

تلاش شیخ برای تحقق این معنا تا بدانجا پیش رفت که صبر و تن دادن به استبداد محمد علی شاهی را بر حاکمیت مشروطه ای که به تعبیر شیخ " از پلو سفارت انگلیس" برای ملت ایران به ارمغان آمد، ترجیح میداد.

آنگاه که تلاش شیخ برای گنجاندن بندی در متمم قانون اساسی  که التزام نظارت پنج فقیه بر اسلامی بودن احکام مصوب مجلس مشروطه را خواستار بود، به بازی روشنفکران مشروطه ساز رها شد و اندیشه سوزی دین ، سرمشق اندیشه سازان مشروطه گردید، شیخ علم مخالفت با مشروطه ، آن گرانمایه فرزندی که خود پرورده بود را به پا کرد...

شیخ که در اعتراض بر آنچه که بر مشروطه رفت در حرم حضرت عبدالعظیم متحصن گردیده بود در جمع متحصنین چنین فریاد بر می آرد:

"بارها این را گفته ام و باز به شما می گویم که من در موضوع مشروطیت و محدود بودن سلطنت هیچ حرفی ندارم و هیچ کس نمی تواند این موضوع را انکار کند، بلکه برای اصلاح امور مملکت و محدودیت سلطنت و تعیین حقوق و وظایف دولت قانون و دستور العمل لازم است. اما می خواهم بدانم در مملکت اسلامی که دارای مجلس شورای ملی است، قوانین آن مجلس باید مطابق قوانین اسلام و قرآن باشد یا مخالف قرآن و کتاب آسمانی؟! وی در ادامه قرآن کوچک خود را از جیب بیرون آورد و قسم یاد کرد که من مخالف اساس مشروطیت و مجلس نیستم بلکه اول کسی که طالب این اساس بود من بودم و فعلا هم مخالفتی ندارم اما مشروطه به همان شرایطی که گفتم که باید قانون اساسی و قوانین داخلی مملکت مطابق با شرع باشد."

 

و آنگاه که برخی از علمای نجف نشسته او را به همراهی با مشروطه فرا می خوانند چنین می نگارد:

" از آن جمله در منشور سلطانى كه نوشته بود مجلس شوراى ملى اسلامى داديم، لفظ اسلامى گم شد و رفت كه رفت. اين فقره سند صحيح دارد و عندالحاجۀ مذكور و مشهود مى‏شود. و ديگر در موقع اِصدار دستخط مشروعيت از اعليحضرت اقدس شاهنشاه عصر دام ظلۀ المُدود، در مجلس در حضور هزار نفس بلكه بيشتر صريحاً گفتند كه ما مشروعه نمى‏خواهيم. و ديگر به رأى‏العين همه ديديم و مى‏بينيم كه از بدو افتتاح اين مجلس جماعت لاقيدِ لاابالىِ لامذهب از كسانى كه سابقاً معروف به بابى‏بودن بوده‏اند و كسانى كه منكر شريعت و معتقد به طبيعت هستند همه در حركت آمده و به چرخ افتاده‏اند."

" چون ما و شماها همگى در طهران هستيم فقط طهران را از شما مى‏پرسيم: آيا از وقتى كه اسم آزادى در اين شهر شايع شده است سستى عقايد اهالى و درجه هرزگيها و بى‏باكى‏ها از كجا به كجا رسيده است؟ هيچوقت شنيده بوديد كه يهودى با بچه مسلمان لواط كرده باشد؟ از گذر لوطى صالح بپرسيد. و هيچوقت ديده بودند كه يهودى على‏الرئوسِ دختر مسلمان را كشيده‏ باشد؟ ... و هيچ شنيده بوديد در اين يك هزار و سيصد و چند سالى كه از عمر اسلام ايداللَّه‏انصاره گذشته است صورت يكى از مجدِدّين دين را كه در عداد كلينى و عَلَم‏الهدى و محقق و شهيدين شمرده شود به شكل حيوانى باركش كشيده و تشهير كرده باشند؟...اينهاست نوبر امر به معروفات و نهى از منكراتى كه فرقه ضالّه مضلّه از بهارستان حريّت و شورويّت براى ما فرستاده‏اند و وعده داده‏اند كه مِن‏بعد هر دم از اين باغ برى برسانند تا رفته‏رفته آزادىِ عهد قباد و مساوات مذهب مزدك را رواج بدهند و هر كس منكر و مزاحم بشود و به جلوگيرى قيام و اهتمام بكند او را به مغلطه حبِّ استبداد و تهمتِ تخريبِ مجلس و اِسنادِ گرفتنِ وجوهات توسطِ حكومت قاينات و امثال ذلك استخفاف بدهند، و روزنامه‏چى‏هاى وقيح‏الوجهِ بَذىّ‏اللّسان خود را بر او تهريش بكنند و يك‏ مشت خس و خاشاك و معدودى بى‏پدرهاى ناپاك را ملت غيور ناميده او را به هجوم آنها تهديد بنمايند. و اگر بخواهد مسلمانها را بيدار كرده دزدهاى دين و دغلهاى دنيا را به ايشان نشان بدهد، از خوفْ چادر بخوابانند و منبر بسوزانند و هلهله بكشند و مغلطه بيندازند، غافل از آنكه هيچ حيله و به هيچ وسيله حق زاهق نخواهد شد و باطل فايق نخواهد آمد. الاسلام يعلو و لايعلى عليه"

 

شبنامه ها  و هجمه ها علیه شیخ شدت می گیرد. یکی این مجتهد طراز اول پایتخت را بی سواد می خواند، دیگری اورا که تا دیروز که به تعبیر ادوارد براون " از لحاظ علم و آراستگی به کمال معروف و فقیه جامع و کامل... مجتهد سرشناس و عالمی متبحر... و از لحاظ اجتهاد برتر از دیگران"  به قوادیش متهم می کند و ...

از دیگر سو تیر محبت مشروطه خواهان از طبانچه " کریم دواتگر" در تاریخ 16 ذیحجه 1336ق بر پای شیخ می نشیند و او را خانه نشین می کند...

آتش استبداد محمد علی شاهی شعله ور می شود و مجلس به حکم استخاره شاه ، به توپ بسته می شود و شیخ امیدی برای فلاح در مشروطه انگلیسی نمی یابد، استبداد شاهی که در ظاهر تقید به دیانت و امور شرعیه دارد را به دیده امید می نگرد که امیدی در آن بتوان یافت.

اما عمر دوران محمد علی شاهی را دوامی نیست که مجاهدان تبریزی و گیلانی و بختیاری بساط این بازی را در هم می پیچیند . اما افسوس که رهبران این مجاهدان خود از اولین قربانیان این همت خویشند که ستار خانها به ضرب تیر غیب مشروطه خواهان زمین گیر شده و باقر خانها خانه نشین می شوند... و میراثخوار مشروطه کیست؟؟؟ سردار اسعد بختیاری و سپهدار تنکانبی و یپرم خان ارمنی و... فئودالهایی که خود تا دیروز عامل استبداد بودند و امروز حامی مشروطه!!!!

و گویی از عمال مظالم استبداد تنها شیخ مستحق مجازات است... سعد الدوله برای شیخ در سفارت انگلیس مامنی تدارک دیده اما شیخ پاسخی جز " لا حول ولا قوه الا بالله "ندارد و آنگاه از سفارت هلند پرچمی برای نصب بر سر در خانه به تحفه می آورند شیخ از پناه در زیر بیرق اجنبی در سر باز می زند.

مشروطه خواهان به خانه اش می ریزند. با اهانت بسیار به بهارستانش می برند و در دادگاهی با حضور شش تن از سران مشروطه خوانی محاکمه اش می کنند... و قاضی این دادگاه یک " ملای زنجانی" است: شیخ ابراهیم زنجانی طلبه مکتب میرزا ملکم خان!!!

" مدیر نظام نوابی" از ماموران شهربانی و مراقبین شیخ صحنه این دادگاه را  اینگونه ترسیم می کند:

" اعضای دادگاه شش نفر بودند که مقابل آقا روی نیمکت نشستند. شیخ ابراهیم زنجانی به عنوان دادستان دادگاه از آقا سئوال می کرد. او در موقع محاکمه به آقا حمله و بی احترامی می کرد و یک بار نیز گفت: شیخ! من از تو عالم ترم. از مخارج تحصن سوال شد و آقا برایشان توضیح داد و گفت دیگر پول نداشتیم و گرنه ادامه می دادیم. در بین محاکمه آقا اجازه نماز خواندن خواست و آنها هم اجازه دادند. آقا عبایش را همان نزدیکی روی کف تالار پهن کرد و نماز ظهرش را خواند اما اجازه ندادند که نماز عصرش را هم بخواند. دوباره از تحصن سوال کردند. در بین محاکمه یپرم خان از در پایین آهسته وارد تالار شد و پشت سر آقا روی صندلی نشست. آقا متوجه او نشد. ولی چند دقیقه ای که گذشت حادثه ای پیش آمد که وضع تالار تغییر کرد. من در این وقت از آقا قدرت و شجاعتی دیدم که در تمام عمر ندیده بودم و آن وقتی بود که آقا از افراد محاکمه کنند پرسید: «یپرم» کدامیک از شما هستید؟ همه به احترام یپرم از سر جایشان بلند شدند و یکی از آنها با احترام «یپرم» را که پشت سر آقا نشسته بود نشان داد و گفت یپرم خان ایشان هستند! آقا همان طور که روی صندلی نشسته بود و دو دستش را روی عصا تکیه داده بود به طرف چپ نصفه دوری زد و سرش را برگرداند و با حالت خشم و تندی گفت: یپرم تویی؟ یپرم گفت بله و بلافاصله گفت: شیخ فضل الله تویی؟ آقا جواب داد بله منم! یپرم گفت: تو بودی که مشروطه را حرام کردی؟ آقا جواب داد بله من بودم و تا ابد الدهر هم حرام خواهد بود. موسسان این مشروطه همه بی دین هستند و مردم را فریب داده اند. پس از آن رویش را برگرداند. در آن موقع که این کلمات با هیبت مخصوصی از دهان آقا بیرون می آمد نفس از در و دیوار بیرون نمی آمد و همه ساکت و سراپا گوش بودند. تماشاچیان حاضر در تالار وحشت کرده بودند. من می لرزیدم و با خود می گفتم این چه کار خطرناکی است که آقا در این موقع انجام می دهد! یپرم رئیس شهربانی و فرمانده نیروی انتظامی است."

و 13 رجب سال 1327 قمری مصادف با 11 مرداد شیخ بردار شد... آنگاه که عمامه از سرش می کشیدند خطاب به آنان که هلهله کنان او را می نگریستند گفت: امروز عمامه از سر من می کشند و فردا چادر از سر زنهایتان"

و بدین نیز کفایت نکردند... جسد را به لگد و چوب بستند و آنگاه که خونابه بدن را فرا گرفت ، یپرم خان ارمنی ، این پاسدار ناموس مشروطه! بر جسد شیخ ادرار کرد  که شاید مشروطه ایران میوه ازادی بر کام ملتش بار آورد!!!

اما علمای نجف نشین و پایتخت گردان!!!! عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی به دست مشروطه خواهان ترور شدند، آخوند خراسانی مسموم شد، علامه نایینی که با " تنزیه الامه " به یاری مشروطه طلبان آمده بود خانه نشین شد و آگاه که استبداد رضا خانی میثدار مشروطه گشت، دعاگوی جقه مبارک سلطانی شد!!! ملا کاظم یزدی که از مدافعان شیخ بود، دیگر هیچ ایرانی به پیش خویش نپذیرفت ...

و اما مشروطه ایران که با همت منور الفکران از بلای متحجران چون شیخ فضل الله نوری نجات یافته بود، به دست مبارکشان تقدیم قدوم رضا خانی شد...

فاعتبروا یا اولی الابصار

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 0:55 |

برای آنان که فراموش کرده اند.....
خبر دستگیری طلبه ای مهمان دراستان فارس را شنیدم. طلبه ای که برای فریاد از دست زمین خواران و  منفعت طلبان، شهر و دیار خود را رها کرده و با پای پیاده جهت دادخواهی روانه تهران شده و در این مبارک چند صباحی هم از سر اتفاق مهمان دیار فارس شده و مسئولین عدالتخواه ! استان ما هم چه خوب از او میزبانی کردند!!!! دستگیرش می کنند !!! می پرسید به چه جرمی؟؟؟ انجام عمل خلاف شان روحانیت!!!! گویی اقایان فراموش کردند که خلاف شان روحانیت بنز سواری است نه پیاده روی!!!!

من این طلبه را نه دیده ام و نه می شناسم. اما این جملات را از زبان کسی می نگارم که مدعیان دینداری امروز، همچنان در زیر عکسش می نشینند. می نویسم برای آنان که فراموش کرده اند!!!!!

"علماى اصيل اسلام هرگز زير بار سرمايه داران و پول پرستان و خوانين نرفته اند و همواره اين شرافت را براى خود حفظ کرده اند و اين ظلم فاحشى است که کسى بگويد دست روحانيت اصيل طرفدار اسلام ناب محمدى با سرمايه داران در يک کاسه است. و خداوند کسانى را که اينگونه تبليغ کرده و يا چنين فکر مى کنند، نمى بخشد. روحانيت متعهد، به خون سرمايه داران زالو صفت تشنه است و هرگز با آنان سرآشتى نداشته و نخواهد داشت. آنها با زهد و تقوا و رياضت درس خوانده اند و پس از کسب مقامات علمى و معنوى نيز به همان شيوه زاهدانه و با فقر و تهيدستى و عدم تعلق به تجملات دنيا زندگى کرده اند و هرگز زير بار منت و ذلت نرفته اند. دقت و مطالعه در زندگى علماى سلف، حکايت از فقر و نهايتا روح پرفتوت آنان براى کسب معارف مى کند که چگونه در پرتو نور شمع و شعاع قمر تحصيل کرده اند و با قناعت و بزرگوارى زيستند. در ترويج روحانيت و فقاهت نه زور سر نيزه بوده است، نه سرمايه پولپرستان و ثروتمندان، بلکه هنر و صداقت و تعهد خود آنان بوده است که مردم آنان را برگزيده اند."

منشور روحانیت. امام خمینی(ره)

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 20:55 |
هر چند با اندکی تاخیر اما روا ندیدم تا یادی از سوم تیر نکنم

اگر دوم خرداد ۷۶ را تولد سیاسی فرزندانی از نسل خود بدانم بیشک سوم تیر ۸۴برای ما نوعی از بلوغ سیاسی بود.

براستی ما در سوم تیر ۸۴چه می خواستیم؟ قصدم از طرح این سوال بررسی عملکرد دولت برآمده از سوم تیر نیست که نه هنوز زمان را مناسب این امر می دانم و نه خود را در مقامی برای این قضاوت می شناسم. قصدم از طرح این پرسش یاداوری آرمانهایی است که امید که حیات مجدد آنها کسانی چون مرا که دوران رنگین اصلاحات!!! در گوشه یاس نشانده بود دوباره به میدان آورد.

من در ۲۱ تیر ۶۰ به دنیا آمدم اما حیات فکری و سیاسی خود را مدیون دوم خرداد ۷۶ می دانم که آن روز نوجوانی پر شور بودم که از حماسه هاس دیروز تنها یادی و اسمی برایم باقی مانده بود. دوران سازندگی با همه شکوفاییش برای نسل پیش از من دوران عرفی شدن بود وروزمرگی و بازیگران عرصه قدرت یا به فکر جبران عقب ماندگی خویش در نزاع برای ثروت بودند و یا پاکانشان در امید اتصال به دهکده نوین جهانی و افسوس که هرچند دست و پا می زدند به این دهکده راهشان نمی دادند.

و دوم خرداد آمد و من متولد شدم. به امید اصلاح که به این می اندیشیدم که پدرانم نفهمیدند و امروز  کشتی را ناخدایی دیگر آمد... عصر اصلاحات آغاز شد و من که با عشق به ساحت شریعت بزرگ شده بودم در وادی نا کجا آبادی گرفتار آمدم که می دیدم این مدعیان دیروز دفاع از ارزشها و دیانت امروز خود رهزنان دین شدند. تازه یادشان آمده که آزادی بالاتر از دینداری است!!!! و چه بگویم که حکایت خود مثنوی هفتاد من است.مدتی فریاد و دست و پا زدن و آخرش به گوشه عزلت خزیدن و این بود ثمر من از عصر اصلاحات...

و سوم تیر در راه بود و من دیگر باور نداشتم که می توان برگشت که ترسم از آن بود که قهرمان در راه سوم تیر مانند قهرمان دوم خرداد از دیوارم قلبم فرو ریزد.

من ریشه همه نابسمانی کشورم را نه در افراد که در ساختارها می دانستم و میدانم که این ساختارها خود مفسد ساز است و تا این بنیادها که ریشه در اجتماع ما دارد فرو نریزد هر شعار دیگر را ره به بیراهه است.

تحقق عدالت. آزادی و هزار ارمان دیگر تنها با تغییر این ساختارها ممکن است ( در آینده بیشتر در این باره خواهم نگاشت) و قهرمان سه تیر برخلاف دیگر مدعیان شعارش تغییر این ساختارها بود. و البته در این راه هزینه ها بسیار است.

و امروز سه سال از آن روز می گذرد و هنوز قضاوت دشوار.....

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 19:48 |

نمی دانم مقاله " انفجار اطلاعات" از شهید سید مرتضی آوینی را خوانده اید یا نه:

"«ماهواره دارد می آید.» طنین این خبر تا آنجا هراسناک است که بسیاری، از هم‌اکنون فاتحه‌ی همه چیز را خوانده‌اند: هویت ملی، اخلاق، زبان فارسی...

ماهواره مظهر آن پیوستگی جهانی است که تمدن جدید انتظار می‌برده است. آمریکا نیز مظهر آن اراده‌ی جمعی است که همراه با بشر جدید پیدا شده و در جست‌و‌جوی قدرت و استیلا، توسعه و اطلاق یافته است. «استیلا» و «ولایت» هم‌ریشه هستند و اگر بعضی از محققانْ استیلای غرب را بر عالمْ «ولایت طاغوت» خوانده‌اند، تعبیری را می‌جسته‌اند که بتواند مفاهیم جدید را در حوزه‌ی معرفت دینی معنا کند؛ و چه تعبیر درستی یافته‌اند.’

اینها قسمتهایی از نوشته " سید مرتضی" در اوایل دهه 70 بود و اینک که برگهای تقویم ما را به روزهای واپسین سالهای دهه 80 نزدیک می کند، باید بگوییم که " ماهواره ها آمده اند!!!"

دهه های 60 و 70 سپری شد و دهه 80 از راه رسید و نسل سوم و چهارم انقلاب سالهای بلوغ فکری و سیاسی خویش را اغاز کرد و چه نسل بیچاره ای !!! نسلی که نه قهرمانان دهه های  50 و.60 را دیده بود و نه اینک در برابر این مظهر ولایت غرب برای خویش مامنی می یافت و بی انکه به او بیاموزند می بایست که " خانه خویش را بر دامنه کوههای آتشفشان بنا کند"

و نسل من سرگردان از این بی پناهی این سو آن سو می دوید تا شاید پدرانمان از نسل اول و دوم در ماوایی پناهمان دند و بیاموزندمان آنچه خویشتن آموخته اند... اما گویی نسل من بی لیاقت تر از آن بود که آغوش گرم پدر را پذیرا باشد و نفرین شده؛ می بایست در بیابان چه کنم ها اسیر گردد و این تازه اول ماجرا بود....

که گاه بعضی از همین نسل اول و دومی ها، به جای آنکه پناهمان دهند هر روز برچسبی تازه بر ما آویختند: بی هویت، بی فرهنگ، خود باخته و حتی گاه کافر و فاسد!!!!

راستش را بخواهید من هم کم کم داشت باورم می شد که نسل من، نسل فراموش شده، نسل غفلت زده و نسلی بیگانه با سنتها و فرهنگ خویش است و من  باید آرام آرام راهی می یافتم که خود را با این واقعیتها!!! منطبق سازم.

اما" انفجار حسینه سید الشهدای شیراز" چیزهای دیگری به من نشان داد... همه از زخمها و دردهای این قصه گفتند، از جسدهای سوخته و تکه تکه شده، اما من در ورای همه اینها،چیزهای دیگری هم دیدم. در کنار مادری که از داغ جوان از دست رفته خویش می نالید، کمی آن سو تر نوجوانی دیدم که او هم می گریست، اما نه از داغ عزیزی از دست رفته یا زخمی که بر جسم نشسته که می گریست از فرصتی که از دست داده و از شهادتی که او را به پیش خویش نپذیرفته...

ساعت 1 بامداد شب حادثه راهی پایگاه انتقال خون شیراز واقع در خیابان قصر دشت، تقاطع خیابان ولی عصر (عج) رساندم، با این خیال واهی که همه این گریه ها ، همه ظاهر است و هنگام یاری کسی در میان نیست. اما باورم نمی شده آنچه آنجا دیدم!!! آنگاه که بسیاری از دینداران و دین پناهان در بسر خواب بودند، خیلی عظیم از جوانان بی هویت!!! نسل سوم و نوحوانان خود باخته!!! نسل چهارم  آنجا گرد آمده بودند. شاید خیلی از آنها حتی نمی دانستد که حسینیه سید الشهدا کجای شیراز است. اما آمده بودند، چون می اندیشیدند باید بیایند...

اینها فرزندانی از نسل من بودند... اما " انفجار اطلاعات" سکه ای دو رویه است. در لابلای اخبار عالم تنازعات و غوغاهای سیاسی، خبرهای دیگری هم بر صفحه ها حک شده:  سرداری از قهرمانان جبهه و جنگ به جرم فساد اخلاقی بازداشت می شود.... سرداری دیگری متهم به رهبری مافیای اقتصادی می گردد...آن دیگری پرونده زمین خواریش مطرح است... نماینده اصولگرای!!!! مجلس به جرم رابطه نامشروع دستگیر شده... در باره زعمای دین، "خبرهای مگو"به گوش می رسد.

هرچند باید منتظر ماند تا زمان غوغاهای سیاسی را فرو نشاند و حقیقت چهره ای از خویش نمایان سازد.

آری! ماهواره ها آمده اند اما گویی اواج آنها و " ولایت طاغوت" پیش از نسل من، استونهایی از نسل اول و دوم را با خود برده است و تلختر آنکه هنوز زهر مصلحت اندیشی در کام است...

اما ای برادر و ای خواهرم که این نوشته را می خوانی، فراموش مکن که آنان که امروز به چشم طعنه شان می نگریم، دیروز خود قهرمانان مبارزه برای عدالت خواهی بوده اند ... چه کسی می داند فردا من و تو چه شویم؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 0:25 |

روزی که فکر ایجاد این تار نما در ذهنم جوانه زد، با خود تصور داشتم که این اتاقک کوچک از این دنیای خیالی برایم همچون پنجره ای باشد که گاه و بیگاه برای فرار از قیل و قال روزمرگی سری از آن بیرون کنم و به امید وزیدن  نسیمی از عالم آرمانهای فراموش شده ، سخنی سر دهم. اما گویی حب دنیا در قلب امثال من چونان خانه کرده،که همین اندک مجال رهایی از این قیل و قال عالم ماده را تاب نمی آورد.

راستش بخواهید اکنون که بعد از این غیبت طولانی می نویسم ، همچون کودکی خطاکار به دنبال بهانه ای هستم که با توسل به آن این غفلت مدید را در هاله ای از توجیهات بپوشانم، تراکم کار ، گرفتاری و هزار بهانه بی ربط و با ربط دیگر هر روزمان با توسل به الفاظ آشنا به شب می رسد تا فردا روزی دیگر راهی دوباره برای فرار از مسئولیتهایمان و از باید هایمان بیابیم... تازه این اول قصه است... بعد از بافیدن دنیایی از این توجیهات باید کسی را پیدا کرد تا گناه بی مسئولیتی خویش را بر گردن او بیندازیم ، از زمین و زمان گرفته تا دولت و حکومت و هزار بدبخت بی ربط و باربط دیگر... و خدا نگه دارد این هوش و استعداد ایرانی را برای توجیه کردن و مقصر ساختن...

بگذریم.... چهلمین روز انفجار در کانون رهپویان وصال شیراز هم گذشت و قافله شهدا به ۱۴ نفر رسید. گویی این قافله را نشانی باید می بود از انتساب به کاروان اهل بیت تا  باور کنیم که اینان که مظلومانه پرپر شدند، شهیدند نه جان باخته...

و امشب شب ۱۴ خرداد است... شاید برای نسل من که سال های آغازین عمر خویش را در هاله ای از تصورات کودکانه در ذهن خویش دارد نشانی کم رنگ از صاحب این روز باقی مانده است... روح الله الموسوی الخمینی

نسل من و فرزندان دهه های ۷۰ و ۸۰ که حتی این هاله های کم رنگ نیز در ذهنشان نقش نبسته، از او بسیار شنیده ایم و هر بار با هر شنیده ای، به مقتضای ایام، خنده ای ، تمسخری و یا متلکی نثار صاحب این نام کرده باشیم.

اما به راستی نباید  به سیمای این مرد ورای همه بازی های سیاسی و مادی نگاهی دوباره کرد؟

روح الله خمینی که بود؟ یک رهبر سیاسی؟ بنیانگذار  یک نظام دینی؟ یک مرجع مذهبی و یا چیزی دیگر؟

او همه اینها بود و شاید برای مظلومیت او همین بس که همین عنوانها حجابی شدند بر دیده ناظران تا او را آنگونه که بود نبینند و نشناسند... او معصوم نبود که بری از خطا باشد. او قدیس نبود تا بر منبری از قداست بنشیند و هاله ای از نور در برش  گیرد. او طلبه ای ساده از میان همین ملت بود. همچون دیگر طلبه ها، سیوطی خواند و کفایه و اصول و هم پنهان از دیده تنگ نظران حوزه،دل به صدرالمتالهین و ملای سبزواری داشت و محی الدین عربی...

فقیه بود اما نه فقیهی که فقاهش منحصر در مطهرات گردد و شکیات. عارف بود اما نه عارفی که چشم بر دنیا ببندد و به امید عطای آخرت،دنیا را به اهلش وانهد. فیلسوف بود اما نه فیلسوفی که حجاب عقلش او را در وجود و عرضی رها کند و جز قیل و قالی برای او ثمری نیاورد. و اما عجیبتر از همه سیاستمدار بود اما نه از بازیگرانی که دین به دنیا بفروشندو همچون بازیچه ای ابزار اربان قدرت و ثروت باشد...

زمانی که خود را شناخت که ایران در اشوب جنگ جهانی اول فرو رفته بود و عطای این بازی زورمندان عالم برای این ملت شوربخت، قتل عام بیش از یک سوم جمعیت مردم این سرزمین و قحطی و گرسنگی و آشوب و نا امنی بود که پدرش را به یادگار از این دوران در خاک نهاده بودند...

تمدن و امنیت رضا خانی که با هلهله و تهیت روشنفکران مشروطه خواه ایرانی در خاک ایران بساط افکند نیز ، ثمری جز افزودن بر زخمهای این ملت باقی ننهاد... قانون مشروطه ایران که حاصل خون فرزندان مجاهد این خاک و افاده های چپ و راست روشنفکران ایرانی تازه از فرنگ برگشته بود، همه به گوشه چشم همایونی بر باد فنا شد و آزادی معهود بریتانیای کبیر سراب ملت ایران گردید. و آنگاه که چوب حراج بر همین اینها زده شد ، نوبت پایین کشیدن چادر از سر زن مسلمان ایرانی و عمامه از سر ملای حجره نشین فرا رسید و...

شهریور ۲۰ آمد و تاریخ مصرف رضا خانی به سر آمد و ارباب را بازیچه ای دیگر لازم بود... کودکی چون محمد رضا پهلوی که با عنایت و یاری فروغی توانست در میان مدعیان نوکری به خوبی توانست  اعتماد ارباب را به خویش جلب کند. نهضت ملی شدن صنعت نفت و قهرمان شدن مصدق السلطنه، همان شازده قاجاری که دیروز سرکوبگر قیام آزادی خواهان جنوب ایران در برابر ارباب انگلیسی بود و امروز قهرمان آزادی خواهی و مبارزه با انگلیس!!!!

۲۸ مرداد ۳۲ و کودتایی و بهانه ای برای سرکوب بیشتر و حراج هستی و غیرت و ناموس ایرانی...

و خمینی از میان  حجره همان حوزه هایی که روشنفکران تمدن ساز پهلوی به هیچش می انگاشتند به پا خواست.

او نشان داد که ما می توانیم، می توانیم و می توانیم... باید به خود بازگشت. به خود و آنگاه خود را شناختیم و دانستیم که می توانیم حرکت کنیم

سیاستش همان تجلی عرفاش بود که" لا موثر فی الوجود الا الله"  باید برای خدا قیام کرد و تنها برای او حرکت نمود. دین او پیوند خورده با دنیا بود و مسیر سلوک الی الله در عرفان او سلوک در میان خلق الله و دمی غافل نشدن از خدا بود... از نظر او اسلام همه اش سیاست بود و این اسلام بود که از دیدگاه او زورمندان عالم را  خاک مذلت خواهد نشاند...

آری باید حرکت کرد حتی در منتها درجه نا امیدی. باید به خواست و قیام کرد و مرتبه اول قیام ، قیام علیه نفس است که در جهاد اکبرش به زیبایی بیانش کرد...

نسلی از این ملت را مفتون خود کرد در حالی که خود را خدمتگذار آنان می دانست...

شاید این مقدار گفتن از او کم باشد و شاید بسیار ،خدا کند  جدا از همه تعلقات اجتماعی و سیاسی و....اندکی بیندیشیم

 

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 7:46 |

به رغم مدعياني كه منع عشق كنند       جمال چهره تو حجت موجه ماست

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:52 |

مدتها بود که نمی دانستم چرا باید بنویسم؟ بنویسم که بخوانند و بگذرند و دیگر هیچ.... یا شاید هم اصلا نخوانند... شاید هم بخوانند و چهار تا متلک و فحش هم پشتش....

خوب پس چرا بنویسم؟ و آن هم کجا؟ در یک دنیای مجازی! که خدا می داند آخر و عاقبش به کجا می رسد! شاید خودم هم باور شده بود که برای ماندن در این شهر هزار رنگ باید به رنگ روزگار درآمد، باید هزاران شعار قشنگ و زشت دیروز را بوسید و گذاشت لب تاقچه، تا در این عالم تنازع برای بقا، لقمه نانی دهندت برای ماندن...

آری داشت باورم می شد که همه آنچه پیش از این خوانده و گفته بودم همه چون قصه بود و حال باید به رنگ زمان درآیم. وقتی که فهمیدم با این همه ایسم و ایست و کلمه های قلمه سلمبه، نیم کیلو سبزی هم نمی دهند، دیگر مطمئن شدم که باید لباس روزمرگی را به تن کنم.

آری داشت باورم می شد که تاریخ، قصه گذشتگان است و ما را راهی دیگر!  راهی در مسیر عصر پایان تاریخ!

داشت باورم می شد که کلماتی چون ایمان، ایثار، اخلاص، جهاد و شهادت ، همه واژگان زیبا در دفتر تاریخند  که ما اسیران در این تمدن مدرن را به آنها راهی نیست.

آری شهادت! و چه کلمه زیبایی. داشت باورم می شد که شهادت تحفه ای بود که عصر ما را از آن بهره ای نیست. مگر ممکن است؟؟؟؟ عصر ما و شهادت!!!!

عصر ما عصر اسارت انسان است نه آزادی! عصر ماهواره ها، عصر کامپیوتر، عصر اینترنت، عصر فضا، عصری که در آن نفس حاکم بر جسم و جان انسان شده! عصری که هر روزش رنگین تر از روز پیش است.

و مگر می شود که شهادت را در این عصری راهی باشد. آن هم در شهر هزار رنگی چون شیراز؟؟؟

آری داشت باورم می شد...

اما شنبه ۲۴ فروردین سال ۱۳۸۷ همه چیز رنگ دیگر یافت... شیراز- بلوار پاسداران- خیابان شهید آقایی- حسینیه سید الشهدا(ع) ساعت ۲۱ و ۱۵ دقیقه...

آری درست در زمانی که شیراز را خواب غفلت عصر مدرن در خود فرو برده... عفیف آباد، ملاصدرا ، معالی آباد، ستاره فارس و صدهای جای دیگر از این شهر هزار رنگ جولانگاه نفس عصر مدرن بود ، چه کسی باورش می شد که صدها جوان دلسوخته به عشق مولایشان حسین(ع) در گوشه ای گرد هم آیند و فریاد زنند :"یا لیتنا کنا معک"و اینگونه حسین(ع) پاسخشان دهد؟

در باغ شهادت باز شد و  پاکان امت حسین را به آن راه دادند... و من ماندم و حیرت و این سوال که مگر می شود؟؟؟؟؟

تا اینکه دیروز که یاران دبستانیم را در خاک خوابانیدند، من هم کم کم باورم شد که آری می شود!

ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون                          او به مقصدها رسید و ما هنوز آواره ایم

شاید باید می ر فتند تا بر ما اسیران این عصر هزار رنگ اثبات کنند که مرد راه می خواهد وگرنه : " در باغ شهادت باز، باز است"

در آستان جانان گر سر توان نهادن                                       گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان                                   ماییم و کهنه دلقی، کاتش در آن توان زد

پس آری باید بنویسم !!!!که  بشکنند قلمهایی که ننویسند بر این امت چه گذشت..

در کوی نیکنامان ما ر ا گذر ندادند                                           گر خود نمی پسندی تغییر ده قضا را

+ نوشته شده توسط مهدی شفیعی سروستانی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 19:46 |